۱۶ تیر , ۱۳۸۹
دیشب برای خودم جایزه گذاشتم که اگر این چند تا تمرین آمار را حل کنم، اجازه دارم که «غلاف تمام فلزی» کوبریک را ببینم. انگیزه بسیار قوی بود و موفق شد وادارم کند تمرین ها را حل کنم. برای اساتید ترم های تابستان، این مهم است که ببینند شما دارید مثل سگ به درسشان اهمیت می دهید، تمرین حل میکنید و سر کلاس می روید. هرچقدر درس کم اهمیت تر باشد، میزان مثل سگ اهمیت دادن شما باید بیشتر باشد. من این را می گذارم به حساب عقده های ناگشوده استاد. اینکه از همان اول که در این رشته، مثلاً فرض کنید آمار، قبول شده مجبور بوده متلک بچه های مهندسی را، وقتی داشته فرم آمارگیری بینشان پخش می کرده، تحمل کند و بعدش هم که فارغ التحصیل شده با پدرومادر گرامی اش قربان بازار کار رفته است و چرخ روزگار او را انداخته وسط گچ و تخته سیاه و البته بدتر از آن، ماژیک و تخته سفید و از همانجا شروع کرده به قلع و قمع. با شما می خندد، صمیمی می شود، احساس می کنید که دیگر همه چیز تمام شده و شما قطعاً پاس می شوید ولی دقیقاً هدف آنها هم همین است که ترمی با شما بخندند و آخر ترم به ریش داشته یا نداشته تان. دقیقاً روش کارشان مثل جادوگر هانسل و گرتل است که خانه شکلاتی و آنچنانی نشانتان می دهد ولی پشت ماجرا می خواهد بگذارد خوب چاق و چله بشوید، بعد بخوردتان.
مدل ریش این استاد آمار ما، مثل مدل ریش جواد خیابانی است و من همیشه فکر میکنم چطور یک انسان می تواند مدل ریش هایش را اینطوری انتخاب کند! آخر گونه هایتان به طرز فاجعه باری آویزان جلوه می کنند، مخصوصاً اگر چاق باشید، و این آویزان بودن گونه ها من را به شدت یاد یک نژاد از سگ می اندازد که همین شکلی، دقیقاً همین شکلی گونه هایش آویزان است. البته قیافه استاد اینقدرها هم بد نیست، اما الان که دراز کشیده ام و به قیافه اش که دارد درس می دهد فکر می کنم، قیافه اش به نظرم کریه و زشت است. گونه های آویزان و چشم های گودرفته، دیگر چه دلیلی برای انزجار از یک شخصیت می خواهید؟ همین ها کافی است تا دراز بکشید و برایش داستان بسازید.
دیشب غلاف تمام فلزی را دیدم. قیافه سرباز پایل وقتی در دستشویی اسلحه اش را به سمت فرمانده اش گرفته، می تواند یکی از شاهکارهای بازیگری قرن بیستم باشد. اصلاً این غلاف تمام فلزی یک شاهکار در فیلم های جنگی به حساب می آید. تا وسط هایش فقط داد و بیداد فرمانده است که به گوش می رسد، تقریباً هیچ دیالوگ متفرقه ای بین شخصیت های دیگر اتفاق نمی افتد و فقط فرمانده داد می زند: «تو قاتل هستی؟» و سرباز با فریاد جواب می دهد: «قربان، بله قربان» ممکن است سردرد بگیرید، یا خسته شوید از اینهمه داد و فریاد و تحقیر و توهین. اما کارگردان و فیلمنامه نویس به خوبی دارند شما را با شرایط سربازی و آموزشی آشنا می کنند. قشنگ می روید داخل جو جنگ. جو فرمانده-سرباز. اینکه شما هیچ اختیاری از خودتان ندارید و حتی برای آب خوردن هم باید فرمانده تان دستور بدهد. اینکه شما آخرش باید برای سرزمین تان کشته شوید، وگرنه انگار چیزی گم کرده اید! داد و فریادهای فرمانده که تمام می شود و هرکس به گروهان خودش در ویتنام می پیوندد، من هم برای اینکه صبح خواب نمانم لپتاپ را خاموش می کنم و می خوابم.
چند روز پیش با خانواده رفته بودیم افتتاحیه یک پاساژ خیلی بزرگ. رفته بودم دنبال چای مجانی بگردم، تمام پاساژ را گشتم و فقط در طبقه آخرش یک جا پیدا کردم که چای می داد. آب جوش و چای کیسه ای را گرفتم و رفتم روی صندلی نشستم و به تلویزیون روبرو که خاموش بود نگاه کردم. صدای آهنگ و همهمه و اینها داخل پاساژ به گوش می رسید. یک آقایی که از لباسش معلوم بود که نگهبان است داشت از آنهایی که داخل پاساژ بودند آمار می گرفت، مثلاً می خواست ببیند چند نفر داخل پاساژند یا یک همچین چیزی. روش کارش هم اینطوری بود که یک لیوان آب جوش دستش بود و هرکس برای معرفی خودش باید چای کیسه ای که داشت را داخل این آب جوش چندبار تکان می داد تا کمی رنگ بگیرد! فکر کنم چای هایشان یک کوروموزومی، چیزی داشت که مثلاً رنگ چای کیسه ای شما با بغل دستیتان فرق می کرد! بعد با برایند گرفتن از همه این رنگ ها می فهمیدند که چه کسی آمده و چه کسی نیامده! به من که رسید خواستم چای کیسه ایم را داخل لیوان یکبارمصرف آب جوشش فرو کنم که دستم خورد به لیوان و همه اش ریخت و دقیقاً چای ها وسط زمین و آسمان بودند که از خواب پریدم و دیدم برای کلاس آمار صبح خواب مانده ام! یعنی خواب نمانده بودم، فقط دیگر وقت نداشتم حمام کنم و با این وضع مو و ریش بلند هرچقدر با خودم کلنجار رفتم نتوانستم پایم را بیرون بگذارم.
* این متن نیاز به یک جمله پایانی به عنوان حسن ختام دارد. البته یکی داشت اما ترجیح دادم به جایش این پینوشت را بنویسم.
موضوع : نوشته های شخصی | یک نظر »
۲۹ خرداد , ۱۳۸۹
کاملاً معلوم بود که این هم مثل بقیه علایق و تمایلات من زودگذر و رفتنی است. دیشب همینطوری الکی، با اینکه میدانستم بیشتر از ده دقیقهاش را نگاه نمیکنم، نشستم فیلم Deja Vu را نگاه کنم. خب بعد از ده دقیقه رفتم که بخوابم اما در تمام طول این ده دقیقه به این فکر کردم که فیلم دیدن، فیلم ساختن و اصلاً فکر کردن به این موضوعات چقدر کار احمقانه و مزخرفی است! مخصوصا آنجا که دنزل واشینگتن از ماشین پیاده میشد و صحنه کند شده بود مثل اینکه میخواهد بگوید حالا این آقای واشینگتن خیلی آدم خفنی است! خدای من، حالم داشت بهم میخورد! مینشینی کلی مغز و انرژیات را میگذاری سر نوشتن فیلمنامه و کوفت و زهرمار، بعد هم یک فیلم، حالا نه لزوماً مزخرف، درمیآید و حالا ملت خوششان بیاید یا نیاید. گیر یک مشت منتقد مزخرف بیفتی یا نیفتی. بعدش هم یک فیلمخور نیمه حرفهای توی وبلاگش بنویسد: «خدای من، حالم داشت به هم میخورد»! همه این کارها به نظرم مزخرف و الکی آمد…
امروز صبح که از خواب بیدار شدم به این فکر کردم که پس واقعاً من به چه کاری علاقه دارم؟ میدانید، برای جوانی به سن و سال من جواب دادن به این سوال یک مسئله حیاتی است! هرچی نباشد، من حداکثر یک سال دیگر باید شغلم را انتخاب کنم. نمیشود که بنشینم توی خانه و به در و دیوار و احتمالاً فیلمهایی که جمع کردهام نگاه کنم و حالا خوشم بیاید ازشان یا نیاید. باید پول درآورم، من اینطوری بزرگ شدهام. باید شغلی داشته باشم که گرفتاریهایی که الان داریم میکشیم را نداشته باشم. کارگردانی و نویسندگی و ویولن و موسیقی و اینجور چیزها در مملکت من همه بچهبازی و تفریح محسوب میشوند و فقط برای دخترهای پولدار بالاشهری خوبند که بعدش یک پسر پولدار دیگر که برحسب اتفاق و جبر جغرافیا، پسر یک کارخانهدار درآمده است بیاید بگیردشان و همگی با خوبی و خوشی باهم زندگی کنند و حالش را ببرند.
اینها را نوشتم آخر چند روزی بود که توهم کارگردانی و افتادن توی خط هنر و اینها گرفته بودم. توهم اینکه میتوانم در اینجور کارها موفق باشم. حالا گیرم که موفق هم بشوم که میدانم میشوم. اما موفقیت در اینجور کارها به چه درد زندگی من میخورد؟ به هیچ درد! آخرش یک آدم عینکی ریش بلند یا سه تیغه میشوم که از صبح تا شب سیگار میکشد و الکل میخورد و به فیلم بعدیش فکر میکند. البته با اینکه این طرز زندگی را دوست دارم، اما جرأتش را ندارم!!! من همان بهتر که بروم لیست ۴۰۰ تایی فیلمهایی که میخواهم ببینم را نگاه کنم و حالا علیالحساب حالش را ببرم. اینجور کارها پول میخواهد دوستان من، پول!
موضوع : نوشته های شخصی | ۲ نظرات »
۱۷ خرداد , ۱۳۸۹
فکر کنم سرگیجه اسم یک فیلم از هیچکاک باشد، نه؟ نمیدانم… الان هم دچار سرگیجه شدهام و اصلاً نمیتوانم تمرکز کنم و پنجره دیگری باز کنم و فیلم سرگیجه را در گوگل سرچ کنم تا ببینم آیا واقعا هیچکاک هم دچار سرگیجه میشده است یا نه.
انگار داخل یک هواپیما نشستهام که با سرعت زیادی در حال سقوط و اینطرف و آنطرف رفتن است و من هم خلبانش هستم که دارد تلاش میکند هرطور شده هواپیما و مسافران را نجات دهد: «مسافران عزیز، خلبان صحبت میکند… لطفاً خونسردی خودتان را حفظ کنید… تا چند لحظه دیگر به زمین گرم میخوریم!»
حس بسیار غریبی است این سرگیجه. با تعجب به انگشتانم که دارند این مطالب را با سرعت بسیار بالایی تایپ میکنند نگاه میکنم. انگار کیبورد لپتاپ از من بالاتر است اما مانیتورش درست روبرویم قرار دارد و با من اینطرف و آنطرف میرود. صداهای اطراف بمتر و کندتر شدهاند. صدای حسین را میشنوم که میگوید: «وبــــــــــــــــــــــــــــــلاگ مـــــــــــــــــــــــــــــــصطـــــــــــــــــــــــــــــــــفی را دیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدی؟ دی؟ دی؟ دی؟»
میتوانم به جرات بگویم عاشق سرگیجهام مخصوصا وقتی این عکس را هم بگذاری روبرویت و همینطور نگاهش کنی…

موضوع : نوشته های شخصی | یک نظر »
۱۴ خرداد , ۱۳۸۹
خانم میم عزیز،
جایتان خالی همین الان از حمام آب داغ برمیگردم. به ازای هر قطره آبی که از دوش بر سر و صورتم سرازیر میشد، یادتان کردم. بگذریم حالا از خاطرات گذشته…. چشمتان روز بد نبیند، به محض اینکه وارد حمام شدم، با یک عدد شئ گرد و زردرنگ با خالهای مشکی مواجه شدم. حتماً شما میدانید که اینجانب موقع رفتن به حمام آب داغ، عینکم را از روی چشمهایم برمیدارم و همچنین میدانید که بنده حقیر، بدون عینک، فرق یک کرگدن را با یک سکه بیست و پنج تومانی تشخیص نمیدهم چه برسد به تشخیص ماهیت یک شئ گرد و زردرنگ با خالهای مشکی! اول فکر کردم شاید شئ مذکور، همان کیک زرد خودمان، از نوع کشمشیاش است اما بعد از نزدیک شدن به شئ مذکور و قرار گرفتن در فاصلهای حدود پنج سانت از آن، متوجه شدم که شئ مذکور درب سطل آشغال خانهمان است و آن خالهای مشکی هم کشمش نیستند، کنجدهایی هستند که از روی نانهای کنجدی که خریده بودیم روی آن ریخته شده است. البته خود من هم مثل شما سوال «کنجد روی درب سطل آشغال شما چهکار میکند؟» به ذهنم خطور کرد و به همین دلیل بود که فاصله پنج سانتیام از درب سطل آشغال را کمتر کردم تا جواب سوال شما را پیدا کنم.
خانم میم عزیز،
چشم ما کور بشود و شما این صحنهها را نبینید، کنجدهای مذکور در واقع کنجد نبودند! کرم بودند! از آنهایی که بعد از خوردن مقدار بسیار زیادی غذا، دور خودشان پیله میبندند و تبدیل به مگس میشوند! البته من هم مثل شما بلافاصله متوجه شدم که کرم مگس اساساً پیله نمیبندد و اینها دقیقاً… بگذریم حالا از جزئیات ماجرا! همینقدر خدمتتان عرض کنم که صحنه بسیار چندشآور و دهشتناکی بود. بههرحال بنده از آنجایی که میخواستم زیر دوش آب داغ خاطراتم با شما را مرور کنم و مثل آقای «لئون» در فیلم آموزنده «حرفهای» یک دستم را به دیوار روبرویم تکیه بدهم، وزن بدنم را روی آن بیندازم و درحالی که سرم پایین است و آب داغ از لای موهایم به پایین سرازیر میشود، با دست دیگرم موهایم را چنگ بزنم و به خاطر بیوفاییهایی که از شما بر من رفته است، اشک بریزم، درب زردرنگ را به کناری زدم و آب داغ را به روی خودم باز کردم. یکبار هم زیر دوش از سر کنجکاوی، تصمیم گرفتم درب زردرنگ را زیر آب داغ بگیرم تا ببینم چه اتفاقی میافتد. اجازه بدهید نتیجه را برایتان نگویم که میدانم شما انسان بسیار حساس و شکنندهای هستید و اصلاً این حرفها ارزش گفتن ندارند.
در پایان میخواستم یادآوری کنم که اینجانب هرشب راس ساعت نه، پایین پنجره اتاق شما منتظرتان هستم تا به بهانه دیدن ما هم که شده آشغالهایتان را پایین بیاورید و به حال و روز ما دچار نشوید. البته نمیدانم چرا شما هیچوقت نمیآیید. اصلاً پیشنهاد میکنم آشغالهایتان را از همان بالا به سمت صورت ما پرت کنید، مدیونید اگر فکر کنید ما جاخالی میدهیم.
ارادتمند شما، یک اژدهای آبی و زرد که آهنگ مورد علاقه شما را گذاشته و بغض کرده است…
موضوع : نوشتههایی به میم | ۲ نظرات »
۱۴ خرداد , ۱۳۸۹
خانم میم عزیز،
احتراما اینجانب، از اینکه جواب پیامکهای بنده را نمیدهید و همینطور بدون خداحافظی راهی دیارتان میشوید، سخت گلهمند میباشیم. البته اینجانب از شما انتظار بیشتری هم نداشتیم زیرا همین خود شما بودید که در جواب بنده که گفته بودیم «ز مهرورزان رسم وفا بیاموز» جواب داده بودید که «بروید بابا، دلتان خوش است…» بنابراین بنده، با اجازه شما، تصمیم گرفتیم بنشینیم و مثل خر درس بخوانیم تا در نظر شما انسان فهمیدهای جلوه کنیم. البته شاید بهتر بود به جای خواندن روزی یک ساعت درس تجزیه و تحلیل مدارهای الکترونیکی که تشکیل شده است از یک سری قطعه عقبمانده و بیفرهنگ که همگی دست به دست هم دادهاند تا اینجانب را به قهقرای علم فیزیک بکشانند، میرفتیم و در کلاسهای بادیبیلدینگ و پرورش اندام ثبتنام میکردیم و روزی سه بار از کپسولهای مورد تایید وزارت بهداشت مصرف میکردیم تا علاوه بر اینکه در نظر شما انسان فهمیدهای جلوه کنیم، انسان باشخصیت و جذابی هم جلوه کنیم، باشد که برای آیندهمان هم بهتر باشد.
خانم میم عزیز،
شما خود بهتر میدانید که اینجانب، در بیان احساسات و عواطف لطیف خودمان، بسیار انسان ناتوان و ذلیلمردهای میباشیم و در زمان بیان احساساتمان، در کمتر از یک پالس یک پردازنده چهارهستهای اینتل، با سیکل ساعت ۲٫۸GHz از رنگ عادی خودمان به رنگ قرمز جیغ درمیآییم و قلبمان با سرعت همان پردازنده شروع به تپش میکند. لذا از شما عاجزانه درخواست میکنیم که اینقدر به ما در مورد بیان احساسات لطیفمان خرده نگیرید و بدانید که ما به قرمز که آسان است، به رنگهای دیگری از جمله زرد، بنفش، صورتی گلبهی، ارغوانی و غیره درمیآییم و آن جمله کذایی را بر زبان جاری نمیسازیم. اصرار نکنید که نمیتوانیم، گرچه از صمیم قلب میخواهیم.
خانم میم عزیز،
نامهمان را همینجا به اتمام میرسانیم زیرا میدانیم با اینکه شما فید ما را در گودرتان دنبال نمیکنید، اما اگر هم دنبال میکردید، مطالبی با عرض (طول؟) بیشتر از سه خط را عمراً نمیخواندید و به این ترتیب نامه ما با زدن دکمه انتشار به گورستان تاریخ میپیوست. البته نگفته پیداست که جنابعالی این نامه را به هیچکجایتان حساب نخواهید کرد و کماکان جواب پیامکهای بنده را نمیدهید و بدون خداحافظی راهی دیارتان میشوید. اما به هرحال این نامه را نوشتیم، به این امید که شما از خری که سوار آن هستید و منسوب به شیطان است پیاده شوید. باور کنید حاضریم خودمان شما را تا مقصدتان کولی بدهیم.
فرصت کردید پایتان را هم بلند کنید تا ما نفسی تازه کنیم…
ارادتمند شما، یک اژدهای آبی و زرد که در حد یک کرم خاکی پخته، بیآزار است…
موضوع : نوشتههایی به میم | بدون نظر »
۲۵ اردیبهشت , ۱۳۸۹
سرم را چرخاندم. صدایی از پشت سرم گفت: «آقا شکلات میخواهید؟» هندوانه را باز کردیم، سفید و بیمزه بود. رفتیم جایی زیر پل خواجو داخل چمنها پیدا کردیم و نشستیم. بقیه از سوپری کنار میوهفروشی، نان جو رژیمی، نان معمولی و پنیر سفید (به قول داییام پنیر گچی!) گرفته بودند. از «هندوونهی خوبیه»ی آقای فروشنده فهمیدم که هندوانه سفید و بیمزهای خریدهایم. هندوانه را خریدیم. من و دو نفر دیگر رفتیم هندوانه بخریم، بقیه هم رفتند پنیر بخرند. بالاخره تصویب شد! بهشان اصرار کردم زودتر تصمیم بگیرند تا از گرسنگی نمردهایم. هنوز داریم سر اینکه شام چی بخوریم بحث میکنیم! گفتم: «باشه، به شرط اینکه ده دقیقهای آماده بشه!». گفتند نان و پنیر و هندوانه چطور است؟ گفتم برویم نیکشام، همبرگر بگیریم. گفتند نان و پنیر و هندوانه چطور است؟ گفتم: «باشه، به شرط اینکه ده دقیقهای آماده بشه!» هنوز داریم سر اینکه شام چی بخوریم، بحث میکنیم! بهشان اصرار کردم زودتر تصمیم بگیرند تا از گرسنگی نمردهایم. بالاخره تصویب شد! من و دو نفر دیگر رفتیم هندوانه بخریم، بقیه هم رفتند پنیر بخرند. هندوانه را خریدیم. از «هندوونهی خوبیه»ی آقای فروشنده فهمیدم که هندوانه سفید و بیمزهای خریدهایم. بقیه از سوپری کنار میوهفروشی، نان جو رژیمی، نان معمولی و پنیر سفید (به قول داییام پنیر گچی!) گرفته بودند. رفتیم جایی زیر پل خواجو داخل چمنها پیدا کردیم و نشستیم. هندوانه را باز کردیم، سفید و بیمزه بود. صدایی از پشت سرم گفت: «آقا شکلات میخواهید؟» سرم را چرخاندم….
پریسا بود! پریسای کوچولوی من! توی خیابانها دوره افتاده بود و شکلات میفروخت. باورم نمیشد. هنوز پنج سالش هم تمام نشده! آنموقعها که هنوز به دنیا نیامده بود، با خودم فکر میکردم وقتی به دنیا بیاید خوشبختترین دختر دنیا خواهد شد. هر روز میرویم پارک. مینشینیم روی صندلی همیشگیمان و درحالی که بستنی لیس میزنیم، برای بقیه اسم میگذاریم و مسخرهشان میکنیم. بعد میرویم سوار تاب میشویم و من تا بالاترین جای ممکن تاب میخورم تا بلندپروازترین پدر دنیا شوم و پریسا به بقیه نشانم بدهد و پز بدهد! بعد خود پریسا مینشیند و من آنقدر بلند تابش میدهم تا سرش به سقف آسمان بخورد و آن را پاره کند و ستارهها مثل برف ببارند روی زمین و من و پریسا خوشحالترین پدر و دختر تمام کائنات شویم. بعد که میرفتیم خانه، با هم تمام دیوارهای خانهمان را خطخطی میکردیم و بعد برایش از آن خطخطیها داستان دیو و پری میساختم. آنقدر قصه برایش میگفتم تا مثل یک فرشته کوچولو خوابش ببرد. میگذاشتمش توی تختش و تا صبح نگاهش میکردم. تا صبح نگاهش میکردم تا مجبور نباشد تا بوق سگ شکلات بفروشد. تا مجبور نباشد نگاه کنجکاوانه بچه دیگری که دارد با پدرش بازی میکند را تحمل کند. تا مجبور نباشد پیش هر کس و ناکسی برود و التماس کند تا از جعبه پُر شکلاتهایش یکی را بخرند. تا مجبور نباشد در گرمای بیرحم اردیبهشت اصفهان، از بیلباسی، کاپشن قرمز بپوشد. تا بخندد. تا شاد باشد. تا مثل بقیه بچهها برای ترکیدن بادکنکش، برای دیدن دست خونیش وقتی برای اولین بار از دوچرخه میافتد، برای بهانه گرفتن در بازار، برای آب شدن آدم برفیش، گریه کند.
پریسا! کاش میدانستی تمام آدمهایی که شکلاتهایت را نخریدند را نفرین کردم!
موضوع : نوشته های شخصی | ۲ نظرات »
۱۵ اردیبهشت , ۱۳۸۹
امروز، از همان صبح که از خواب بیدار شدم، حس خودآدمبینی خوبی بهم دست داده بود. این حس خودآدمبینی یعنی اینکه هرروز صبح، ساعت پنج از خواب بیدار بشوم، بیست تا شنا بروم، دوش بگیرم، صورتم را سهتیغ اصلاح کنم، ادکلن بولگاری اصل بزنم، کت و شلوار پیرکاردینم را بپوشم و سر ساعت هشت صبح پشت میز مرتب و دستمالکشیدهام لپتاپم را باز کنم و حسابهای شرکت را چک کنم. البته این تخیلات، با شرایط فعلی بنده کمی تفاوت دارد. مثلاً اینکه من فعلاً دانشجو و طبیعتاً بیکار هستم. بنابراین این حس خودآدمبینی خوب، باعث شد که تمام خانه را جمع و جور کنم، جارو بکشم و تغییر دکوراسیون درحد جابجا کردن تخت و میز و تلویزیون انجام دهم و تصمیم بگیرم تعویض مهتابی سوخته اتاق شماره یک را بیخیال شوم و کلاً در این اتاق را تخته کنم! اینطوری خیال همه ما راحتتر است…
البته این حس خودآدمبینی خوب، معایبی هم دارد. مثلاً اینکه همین بنده با پای مبارک خودم رفتم سوپری محل و پنجاه و هشت هزار ریال، تاکید میکنم، پنجاه و هشت هزار ریال پول رایج مملکت را گذاشتم کف دست آقای سوپری و یک عدد اسکاچ با قطر کمتر از دو سانتیمتر، یک عدد خمیردندان نسیم لیمویی و یک لیتر بستنی شاهتوت تحویل گرفتم که در نوبه خودش حرکت بینظیری بود.
آهان تا یادم نرفته این را هم اضافه کنم که بلافاصله بعد از کثیف شدن هرگونه ظرفی، ظرف مذکور شسته شده و در جای خودش قرار میگیرد. حالا اصلا مهم نیست این ظرف را چه کسی کثیف کرده و چه کسی قرار است آن را تمیز کند. مهم این است که اینکار انجام میشود و اینجا هم از امروز به بعد دیک.تاتوری* برقرار است**
—
* گفتم شاید دیک.تاتوری را هم فیل.تر میکنند!
** البته تجربه ثابت کرده است که اینگونه حکومتها، همانند تمام حکومتهای دیک.تاتوری سابق و فعلی، دوامی ندارد و تجربه درخانه ما ثابت کرده بیشتر از یک هفته طول نخواهد کشید. خدا به داد همه ما برسد…
پ.ن: سندرم خودآدمبینی مفرطی که گرفتهام مجبورم میکند الان که ساعت یک و بیست و چهار دقیقه بامداد است، حمام نرفته به رختخواب نروم. امیدوارم هرچه سریعتر این سندرم از بین برود وگرنه مجبورم زنگ بزنم و برای هشت ماه دیگر وقت متخصص مغزواعصاب بگیرم!
موضوع : نوشته های شخصی | ۲ نظرات »
۱۱ اردیبهشت , ۱۳۸۹
ده دقیقه به برگه نگاه کردم، صد دقیقه به سقف!
موضوع : نوشته های شخصی | ۲ نظرات »
۱۱ اردیبهشت , ۱۳۸۹
نشستهام روی صندلی راحتی جلوی تلویزیون، ویولنم را بغل کردهام و به صفحه سیاه تلویزون نگاه میکنم. پشت تلویزیون یک پنجره هست که وقتی ویولن میزنم از آن به بیرون نگاه میکنم. هیچ منظره قشنگی ندارد. بیرون را که نگاه کنی، بجز خانههای پر و خالی و یک باشگاه ورزشی و استخر چیز دیگری نیست که ببینی. ولی با اینحال وقتی ویولن میزنم همین منظره را نگاه میکنم. باعث میشود حس تنفرم نسبت به این شهر کمتر شود.
همینطور که روی صندلی راحتی جلوی تلویزون نشستهام، نقطه سیاه رنگ کوچولویی از پنجره داخل میآید. حتما یک مگس سمچ است که آمده خواب امشب را از من بگیرد. بگذار بیاید تو. اینجا تنها من و مگسها میتوانیم زندگی کنیم. بیا تو مگس عزیز! اما انگار مگس نیست. مگر نه اینکه مگسها نمیتوانند یکجای ثابت پرواز کنند؟ پس این نقطه سیاه رنگ نمیتواند مگس باشد. با خودم فکر میکنم شاید یکی از پیکسلهای پنجره سوخته است! به سرعت مغز واقعبینم وارد عمل میشود و این امکان را از پنجره میگیرد. پس این نقطه سیاهرنگ چیست که درست وسط پنجره به وجود آمده است؟ نقطه خیلی خیلی آرام، بزرگ و بزرگتر میشود. همینطور که روی صندلی راحتی لم دادهام، در مورد نقطه سیاه فکر و خیال میبافم. شاید شهابسنگی، چیزی باشد که دارد به زمین میخورد و قرار است به جای این شهر لعنتی، یک سوراخ بزرگ درست کند؟
مینشینم روی صندلی راحتی جلوی تلویزیون و به نقطه سیاه که بزرگتر شده است نگاه میکنم. حالا دیگر تمام پنجره را گرفته. پنجره خاکستری رنگ شده است. هنوز نمیتوانم تشخیص بدهم این نقطه سیاهرنگ چه چیزی میتواند باشد؟ ولش کن اصلاً. چه فرقی میکند؟ این نقطه هم مثل همه نقطههای رنگی که هر روز میبینمشان. حالا مثلا اگر روی یک ماشین قرمز رنگ یک نقطه سفید ببینی، تعجب میکنی؟ حتما با خودت میگویی پرنده رویش خرابکاری کرده. بگذار برای خودش آن گوشه جا خوش کند.
روی صندلی راحتی جلوی تلویزیون که حالا دیگر نصفش سیاه شده نشستهام و ویولنم را که هنوز رنگ چوب جذابش را حفظ کرده بغل کردهام. حالا دیگر نمیتوانم به این ماده سیاهرنگ که نصف بیشتر همه وسایلم را گرفته، «نقطه» بگویم. حتی نصف صورت خودم را هم گرفته و سیاه کرده… شاید باید همان روز که میدیدمش پنجره را میبستم!
موضوع : نوشته های شخصی | بدون نظر »
۶ اردیبهشت , ۱۳۸۹
داخل کثافت زندگی میکنیم! همهچیز اینجا به هم ریخته. ظرفها از دو هفته پیش داخل ظرفشویی ماندهاند و بوی گندی گرفتهاند. حتی ماهیتابهای که داخلش ماهی درست کردیم هم مانده! باورم نمیشود! آشغالها از آنطرف خندههای شیطانی سر میدهند و بهمان چشمک میزنند. کلاسم را نرفتم که مثلا به این وضع اسفناک سر و سامان دهم ولی وضعیت اینجا از این حرفها گذشته. طرف ظرفها که میروم اوق میزنم. تصمیم میگیرم لباسهایم را بشورم و کاملا واضح است که اگر تا ظهر خشک نشوند مجبورم کلاس ظهر را هم نروم. اما بعید است که تا ظهر خشک شوند، تا ظهر فقط فرایند شستنشان طول میکشد! چون معمولا اینقدر داخل ماشین لباسشویی میمانند تا یک اتفاق بیربط، مثلا هنگ کردن فایرفاکس، یادم بیندازد که دارم لباس میشورم. درس هم که اصلا حرفش را نزن. باور کنید درسم خوب است فقط مشکلم این است که حوصله ندارم درس بخوانم! به چهار سال پیش فکر میکنم که آمدم دانشگاه. معدل ترم یکم بالای ۱۶ شد، همه چیز خوب بود. اما الان با دو ترم مشروطی و معدل کل ۱۲ یکی از شاهکارهای زندگیم را دارم رقم میزنم! لابد فکر میکنی عاشق شدم و به این روز افتادم. نه برادر من. ترم پیش کجا بودی ببینی عین سگ درس خواندم؟ عین سگ درس خواندم و بالاترین نمرهام ۱۳/۵ بود! همه را ده و یازده گرفتم. قشنگ یادم است که هروقت نمرهای اعلام میشد با هیجان میرفتم ببینم چند گرفتهام و ده کذایی مثل پتک توی سرم میخورد. حتی یک دقیقه هم نرفتم تا با استاد در مورد نمره حرف بزنم!
راک گذاشتهام و مثل احمقها هد میزنم. بعضی آهنگهای راک مثل ناخن که روی تخته میکشی، روی مغزم راه میروند. از عمد همانها را میگذارم و در عمق خودم هستم. فقط حیف که نمیتوانم صدایش را زیاد کنم وگرنه داخل خودم غرق میشدم! راک را قطع میکنم و میروم سوناتای بهار بتهوون را میزنم. من ویولن میزنم و ماشین لباسشویی نقش پیانو را بازی میکند. چهار صفحه است این سوناتا. صفحه آخرش را گم کردهام. اما با اینکه خیلی وقت بود که سراغش نرفته بودم ولی با مهارت کامل صفحه آخرش را از حفظ میزنم. لباسشویی صفحه آخر را یادش نیست و خاموش میشود. از اتاق میآیم بیرون، قدم میزنم. آرام شدهام اما هنوز آشغالها و ظرفها و درسها و نمرهها سر جایشان هستند. به درک…
موضوع : نوشته های شخصی | بدون نظر »