در یک بعدازظهر تابستانی اتفاق افتاد

۲۸ تیر , ۱۳۸۹

این وبلاگ کم کم دارد به یکسالگی‌اش نزدیک می‌شود و با کمال تاسف باید بگویم که درست در روز یکسالگی‌اش خواهد مُرد! دلایل زیادی وجود دارد که مهمترینش منقضی شدن هاست و دامین است. البته اصلاً نگران نباشید خوانندگان عزیز، وبلاگ دوست داشتنی شما (!) در مکانی دیگر و با اسمی دیگر به کارش ادامه خواهد داد.

این شما و این هم ملاقات اتفاقی خانم چرخ‌خیاطی و آقای چتر در ساعت ۱۲:۸۸ ظهر

لطفا از این به بعد مطالب این وبلاگ را آنجا بخوانید. آدرس فید هم بدین شرح است:

http://88past12.blogspot.com/feeds/posts/default?alt=rss

این باخ دوست داشتنی

۲۷ تیر , ۱۳۸۹

امروز یک جمله وحشتناکی خواندم که همان موقع نفهمیدم منظورش چیست اما بعد که بهش فکر کردم دیدم عجب جمله خفنی بوده! جمله این بود:

«موسیقی باخ، زمزمه خدا پیش از آغاز خلقت است»

فکر کنم جمله را کانت در مورد باخ گفته. به هرحال فقط کافی است یک ذره به جمله فکر کنید تا عمق آن را درک کنید. تصور کنید، خدا آستین‌ها و پاچه‌هایش را بالا زده و مشغول لگدکردن گِل آدمیان است و درهمان حال دارد سوناتای ویولن شماره یک باخ را زمزمه می‌کند!

دوران سرخوشی

۲۶ تیر , ۱۳۸۹

ساعت‌های بین چهارشنبه ۱۰ صبح تا یکشنبه ۷.۵ صبح، جزو بهترین لحظات زندگی من به شمار می‌روند. قشنگ می‌توانم برای ساعت‌هایم برنامه‌ریزی کنم. مثلاً صبح تا ۱۲-۱ ظهر به پروژه پایانی برسم، ۱ به نهار فکر کنم، حدود ۲ یا ۲.۵ نهار بخورم، یک فیلم حدودا دو ساعته ببینم. اگر حسش بود بروم سینماتک و اگر نبود دوباره به پروژه پایانی‌ام فکر کنم و شب هم مثل یک انسان متمدن، با خیال راحت بخوابم و فردا دوباره زندگی خرده‌بورژوازی‌گونه‌ام را از سر بگیرم. اما از یکشنبه ۷.۵ صبح تا چهارشنبه ۱۰ صبح اوضاع کاملاً برعکس و به غایت اسفناک است. صبح باید ساعت ۶ از خواب بیدار شوم، که معمولاً ۷:۱۵ بیدار می‌شوم، ۷:۳۰ میروم سر کلاس آمار و احتمال مهندسی، یکی از دروس مزخرف رشته کامپیوتر (به نقل از شاهدین عینی) که به هیچ دردتان که هیچ، به هیچ دردتان هم نمی‌خورد! تا ساعت ۹:۳۰ باید قیافه و لحن به غایت کند، تکراری و خسته‌کننده جناب استاد را تحمل کنم. لحنی که دائم و به طرزی کاملاً هیستریک می‌گوید: «اگه کسی تمرین نوشته بیاره تحویل بده، هرکی هم ننوشته که اصـــــــــلاً…؟ مهــــــــــــم…؟ مهـــــــــــــــم…؟ نیست…» و قسمت دوم این جمله دقیقاً یعنی اگر تمرین ننوشته‌ای مطمئن باش که به هر قیمتی که شده، خواهی افتاد. تمرین حل کردن آمار هم برای من مثل فرار از آزکابان به وسیله یک چکش ناقابل است. بعد از کلاس آمار هم باید تا ساعت ۱، در کلاسی با ظرفیت ۷۶ نفر (با احتساب استاد)، مجهز به یک کانال کولر به ابعاد پنج سانت در پانزده سانت و دمای ۸۱ درجه سلسیوس بنشینم و به حرف‌ها و لحن خاله‌زنک‌وار آقای استاد گوش کنم و سعی کنم با نت برداشتن، از نفرین ثانیه‌ها عبور کنم!

شاید امشب تا صبح بیدار بمانم تا این چند ساعت باقی مانده از دوران سرخوشی کندتر بگذرد. کسی مشاور خوب و ارزان سراغ ندارد؟ دچار شصت‌گانگی شخصیت شده‌ام!

دغدغه‌های بیست و سالگی

۲۴ تیر , ۱۳۸۹

حوصله‌ام به غایت سر رفته! از صبح دنبال راست و ریس کردن پروژه پایانی بودم، یک کارهایی هم کردم البته ولی حالا با یک اکسِپشِن لعنتی روبرو شدم که باید یک مدتی باهاش کشتی بگیرم، بلکه اندکی بیخیال کله کچل ما بشود. اینکه می‌گویم کله کچل، دروغ نمی‌گویم ها. حالا ممکن است الان خیلی معلوم نباشد ولی پنج شش سال دیگر، عین آینه اسکندر همه‌چیز را می‌شود در آن دید. پس فردا، یعنی ۲۶ام، تولد دقیقاً بیست و سه سالگی‌ام است، یعنی شمع بیست و دو را فوت می‌کنم و وارد بیست و سه سالگی می‌شوم. خب بیست و سه سالگی، خوشبختانه یا متاسفانه، مثل بیست سالگی یا سی سالگی یا چهل سالگی، سن عجیب و غریب و بستر حوادث خارق‌العاده و تحول‌برانگیز نیست،  پس می‌توانم با خیال راحت وارد این سن شوم و یک سال دیگر را هم درس بخوانم، سینما بروم، شاد و غمگین و سرد و گرم شوم و هزار تا ماجرای دیگر برای خودم دست و پا کنم. البته یک روز یک خانم فال قهوه‌ای به مادرم گفته بود که یکی از بچه‌هایت در بیست و سه سالگی ازدواج می‌کند. نتیجتاً و با توجه به اینکه ما چهار تا برادر هستیم، من با احتمال بیست و پنج درصد، در سال آینده ازدواج خواهم کرد. البته خانم فال قهوه‌ای اضافه کرده بود که اگر این ازدواج صورت نگیرد، بعداً این شازده پسر شما با یک خانواده به غایت پولدار وصلت می‌کند. حالا البته همه‌چیز هم که پول نیست، باید ببینیم چه پیش می‌آید!

دارم برای کادوهایی که قرار است امسال بهم برسد، خیالبافی می‌کنم. البته قصد ندارم قبل از تولدم لو بدهم که چه چیزهایی لازم دارم یا آرزو داشتم که کادوی تولدم باشند، اما همین الان دارم به خانم ز. توصیه‌های لازم را می‌کنم. البته می‌دانم که یک همچون چیزی که دارم برای خانم ز. تعریف می‌کنم عمراً و در چند سال آینده گیرم نخواهد آمد، اما آرزو که بر جوانان عیب نیست، هست؟ مثلاً می‌دانم که قطعاً یک کتاب گیرم خواهد آمد. حتی می‌توانم دقیقاً حدس هم بزنم که اسمش چیست. یا می‌دانم که بیشتر از اینکه کادو گیرم بیاید، پول گیرم می‌آید که سر سه سوت هم خرج می‌شوند. تیغ ژیلت یا اسپری زیربغل هم شانس بالایی دارند. البته با احتمال پایینی هم ممکن است در تلافی کادوی خانم ز. (که یک عدد دی‌وی‌دی نیمه خام بود!) یک عدد دی‌وی‌دی نیمه یا تمام خام هم نصیبم شود. یک حدس‌هایی هم راجع به خرس عروسکی و اینها هم می‌زنم و با توجه به علاقه وافری که به فیلم دیدن از خودم نشان داده‌ام (به صورت یکهویی و در شش ماه اخیر!) انتظار چندتا دی‌وی‌دی فیلم هم می‌رود.

ول حالا خارج از این قضایا امیدوارم سال آینده متفاوت باشد. نمی‌دانم چطوری، این را می‌سپارم به خود بیست و سه سالگی تا برایم تصمیم بگیرد. البته اگر بهمن درسم تمام می‌شد، می‌توانستم مثلاً آرزو کنم که بتوانم بالاخره تصمیم بگیرم که بروم کنکور هنر بدهم یا نه! اما خب با این ترتیب که من تا خرداد سال دیگر باید اینجا بمانم، آرزو می‌کنم که بتوانم هر سه‌شنبه (چون بلیت نیم‌بهاست) بروم سینما، بالاخره بتوانم هر روز صبح ساعت ۶ بیدار شوم، ماهی یکبار یا دوماهی یکبار یک کتاب بخوانم. هر روز یک فیلم ببینم و و و و و و

هفته، تمام!

۲۳ تیر , ۱۳۸۹

اینجانب شدیداً به اسم‌گرایی اعتقاد دارم. این اسم را خودم روی این بیماری گذاشته‌ام، شاید هم یک اسم علمی داشته باشد. اما به‌هرحال اسم‌گرایی یعنی اینکه مثلاً شما می‌خواهید بروید یک فیلم ببینید، قبل از اینکه فیلم را ببینید، اسم کارگردان یا بازیگر را می‌شنوید. اگر آن اسم به نظرتان آشنا آمد و تعریفش را قبلاً شنیده بودید، به خودتان اطمینان می‌دهید که فیلم بسیار فوق‌العاده‌ای منتظرتان است. حالا هرچقدر هم هزار نفر بگویند که فیلم ضعیف بود، شما نباید قبول کنید و هزارویک دلیل می‌آورید که فیلم بسیار بسیار قشنگی بوده است. مثل «رؤیاها»ی کوروساوا که به نظر من یک شاهکار سینمایی و به نظر تقریباً تمام اطرافیانم، فیلم صرفاً قشنگی بوده است. اما اگر اسم کارگردان یا بازیگر را نشنیده باشید، بسیار سختگیرانه با فیلم روبرو می‌شوید، سعی می‌کنید هزارویک ایراد از فیلم بگیرید و غیره. البته قطعاً یک سری استثنا هم این وسط پیدا می‌شود، مثل «امیلی» ژان-پیر ژانت که بدون شک یک شاهکار تمام عیار است و شما نه کارگردان و نه بازیگران را حتی یکبار هم نشنیده‌اید (البته من موسیقی متنش را قبلاً شنیده بودم و شاید همین بتواند دلیل خیلی چیزها باشد)

حالا قرار است، اگر جور شد، فردا بروم و «تعطیلات آخر هفته» گُدار را ببینم. اسم این آقای گدار را من نمی‌دانم قبلاً کجا شنیده‌ام! خیلی اسم‌ها پیدا می‌شود که من قبلاً بارها آنها را شنیده‌ام اما اصلاً یادم نمی‌آید که کجا شنیده‌ام و چه طوری است که الان آشنا هستند. در مورد آهنگ‌ها هم همینطور است، مثلاً موسیقی متن همین «امیلی» را حتی قبل از اینکه چند وقت پیش در جایی بشنوم، شنیده بودم! داشتم می‌گفتم که قرار است فردا بروم و «تعطیلات آخر هفته» گدار را ببینم. البته اسم انگلیسی‌اش “Week-End” است و ترجمه احمقانه «تعطیلات آخر هفته» واقعاً احمقانه است! به نظرم باید اسمش را می‌گذاشتند «هفته، تمام!» مخصوصاً بخاطر اینکه موضوعش هم دقیقاً همین است. یک آخر هفته‌ای که قرار است به همه خوش بگذرد، تبدیل می‌شود به یک کابوس بدون بازگشت! ممکن است اگر این داستان را همینجوری می‌شنیدم، اصلاً فکرش را هم نمی‌کردم بروم و ببینمش ولی خب از آنجایی که آقای گدار فقید کارگردانش است، میروم و تا آخرش را نگاه می‌کنم و لذت می‌برم. بعد که فیلم را دیدم هم یک مطلبی راجع بهش می‌نویسم (سعی می‌کنم بی‌طرفانه به قضیه نگاه کنم اما قول نمی‌دهم!)

پ.ن:

  1. البته این دید اسم‌گرایی همینطور که بیشتر فیلم نگاه می‌کنم (و مخصوصاً بعد از دیدن «امیلی») دارد کمتر می‌شود.
  2. اگر «هفته، تمام!» را دیده‌اید، خوشحال می‌شوم قبل از دیدن فیلم نظرتان را بدانم.

داستان دو خیالپرداز عاشق

۲۲ تیر , ۱۳۸۹

می‌گویند که «گُشنگی نکشیدی تا عاشقی یادت بره!» این جمله به غایت درست است! در جامعه‌ای که داریم اصطلاحاً در آن زندگی می‌کنیم، باید ربع قرن اول زندگیتان را درس بخوانید، نیم قرن بعدیش را کار کنید و سال‌های اندک باقیمانده را به مرگ فکر کنید. آن وسط مسط ها یک جاهایی ممکن است عاشق هم بشوید، ازدواج هم بکنید، بچه‌دار هم بشوید، دست خانم بچه‌ها را هم بگیرید و یک مسافرتی جایی بروید. اما هیچوقت فکر کار و پول و قبض و اجاره خانه و اِل وبِل، رهایتان نمی‌کند. بی‌پولی را دیده‌اید؟ همین را داشت می‌گفت. اگر یک روز بر حسب اتفاق، احساس کنید که کارتان اندکی، فقط اندکی، کسل کننده شده یا یکی دیگر دارد در کارتان اندکی، فقط اندکی، موش می‌دواند، باید ماشین و خانه و زندگی و حتی صندلی زنتان در دانشگاه تهران را بفروشید تا یک‌وقت خدای نکرده «گشنگی» نکشید. البته فارغ از اینکه عشق یادتان مانده است یا نه!

دقیقاً برای همین است که وقتی داستان عاشق شدن یک دخترک که در یک کافه کار می‌کند و عاشق انداختن سنگ در رودخانه است و یک پسرک خیالپرداز، که چهارشنبه‌ها تا ساعت ۷ در تونل وحشت شهربازی و سه روز در هفته در مغازه س.ک.س کار می‌کند و در بقیه هفته، عکس‌های پاره شده جمع می‌کند را می‌شنویم، تعجب می‌کنیم، می‌خندیم حتی شاید تاسف بخوریم.

امیلی را ببینید و خودتان را جای شخصیت‌هایش بگذارید، از پدر و مادر امیلی شروع کنید که یک زندگی ساده و بدون عشق داشتند، خودتان را جای خود امیلی بگذارید، جای آقای شیشه‌ای بنشینید که حتی دست دادن هم استخوان‌هایش را می‌شکند، خودتان را جای نینو بگذارید و با صدای یک عکس چهارتایی از خواب بیدار شوید. امیلی را ببینید و حس کنید که همه‌شان عاشقند، همه‌شان دارند بدون اینکه به چیزی فکر کنند زندگی می‌کنند. امیلی را حتماً ببینید.

هنر به مثابه آنچه که دلمان می‌خواهد ببینیم

۲۱ تیر , ۱۳۸۹

چند روز پیش یک مطلب جالبی خواندم بعد همین الان به ذهنم رسید که چرا در موردش یک مطلبی، چیزی ننویسم؟ بعد خنده‌ام گرفت که چرا تا الان فکر می‌کردم حتما باید وقتی حوصله‌ام سر رفته یا مثلاً درسی را افتاده‌ام یا (چه‌می‌دانم؟) یکجورهایی حالم خوش نیست بیایم اینجا و شروع کنم به نوشتن؟ اصلاً نوشتن مطلب در دسته‌بندی «نوشته‌های شخصی» چه محدودیتی می‌تواند داشته باشد؟

به‌هرحال، چند روز پیش اتفاقی چشمم افتاد به صفحه ویکی‌پدیای یک نقاش فرانسوی به  اسم ایو کِلین (Yves Klein) که یک همچین نقاشی‌ای تحویل جامعه بشریت داده بود:

هرچقدر با خودم کلنجار رفتم که این اثر را به عنوان یک اثر ماندگار به خودم قالب کنم، نشد که نشد! ولی همینطور که صفحه را خواندم، بیشتر برایم جذاب شد. این آقای نقاش، یک عدد نئورئالیست تشریف داشتند و شدیداً عقیده داشتند که گاو سیاهی که آنجا ایستاده است را ما سیاه می‌بینیم و در مورد رنگ واقعی گاو ابداً نمی‌شود اظهار نظر کرد! پس حالا با این تفاسیر یک نگاه دیگر به نقاشی فوق‌الذکر بیندازید، به نظر شما چه رنگی است؟

آقای نقاش ما یک نمایشگاهی در پاریس راه می‌اندازند که شامل پنج تابلوی نقاشی بود عبارت از: نارنجی محض، زرد محض، قرمز محض، صورتی محض و آبی که در بالا مشاهده می‌کنید. بعد شدیداً از نظرات مردم که بنده خداها فکر می‌کردند به دیوار، سرامیک آویزان کرده‌اند دلسرد می‌شود و تصمیم می‌گیرد یک نمایشگاه درست و حسابی راه بیندازد. این بار با یازده تابلوی تماماً آبی و همرنگ! شما خودتان را تصور کنید که در حال قدم زدن در این نمایشگاه هستید و یازده تابلوی آبی کاملاً یکسان جلوی شما قرار گرفته و محض حفظ آبرو هم که شده باید جلوی هرکدام ده دقیقه بایستید و به به و چه چه راه بیندازید! البته اگر فکر می‌کنید که آقای نقاش، کار احمقانه‌ای انجام داده، باید خدمتتان عرض کنم که این نمایشگاه باعث می‌شود آقای نقاش ما به اوج شهرت برسند به طوریکه حدود سه هزار نفر در صف نمایشگاه بعدی ایشان منتظر ایستادند.

اما نمایشگاه بعدی آقای کلین، یک سالن کاملاً خالی بود که فقط یک کمد شیشه‌ای کاملاً خالی در وسط آن قرار گرفته بود، رنگ دیوارها سفید و رنگ پنجره‌ها و فرش ورودی هم همان آبی معروف بود. این نمایشگاه باعث شد که دکور سالن اپرای گلزنکرشن آلمان را به ایشان واگذار کنند.

آقای نقاش در کار مونتاژ عکس هم بودند و معروفترین عکسی که مونتاژ کرده‌اند، تصویر زیر است به اسم: «پرش در هیچ‌چیز» یا “Leap into the Void”

ولی حالا خارج از تمام کارهای به ظاهر احمقانه‌ای که آقای نقاش ما و هزاران نقاش همدوره‌ایشان انجام داده‌اند، من شخصاً اعتراف می‌کنم که فوق‌العاده زیاد تحت تاثیر دید این افراد به دنیای اطرافشان قرار گرفتم. هنر که نباید آن چیزی باشد که می‌بینیم، لذت هنر به این است که چیزهایی ببینیم که دوست داریم آنطور دیده شوند.

موجودات کامپیوتری که ما هستیم!

۲۱ تیر , ۱۳۸۹

چارلز بابیج، مخترع، ریاضیدان و پایه‌گذار کامپیوترهای محاسباتی طی نامه‌ای به آلفرد تنیسون، شاعر، می‌فرمایند:

آقای تنیسون عزیز،

در شعر زیبای شما، نگاه گناه (Vision of Sin) بیتی بود که در آن آمده است: «در هر لحظه یک نفر می‌میرد و در هر لحظه یک نفر به دنیا می‌آید» اگر این جمله شما درست باشد، جمعیت جهان باید تا ابد ثابت بماند! در واقع، تعداد افرادی که متولد می‌شوند بیشتر از تعداد افرادی است که می‌میرند. من به شما پیشنهاد می‌کنم در نسخه بعدی شعرتان این بیت را جایگزین کنید: «در هر لحظه یک نفر می‌میرد و در هر لحظه یک و یک‌شانزدهم نفر به دنیا می‌آید» البته باید بگویم مقدار دقیق این عدد، اندکی فرق می‌کند، اما با تقریب خوبی می‌توان یک و یک‌شانزدهم را در بیت شما قرار داد.

قربان شما، چارلز بابیج.

بدون عنوان

۲۱ تیر , ۱۳۸۹

باید اعتراف کنم آدم بی‌خودی هستم! الان ساعت ۷:۱۰ صبح است و من کمتر از بیست دقیقه دیگر کلاس آمارم تشکیل می‌شود. دیروز چون فکر می‌کردم تعطیل است با کمال میل نرفتم سر کلاس و دیشب بچه‌ها خبر دادند که همه کلاس‌ها تشکیل شده است! خب چه می‌شود کرد؟ حتماً امروز که بروم سر کلاس، استاد عزیز که در طول دوران شریف دانشجوییش حتی یک جلسه هم غیبت نکرده، چهار جلسه غیبت من را به حساب توهین به تمام ارزش‌های ذهنی‌اش می‌گذارد و من را حذف می‌کند! یک نفر باید به استاد بگوید که ایراد از من نیست، مشکل از بی‌خود بودن آدمی مثل من است! اینکه این آدم دوست دارد به‌جای رفتن سر کلاس آمار، برود در فرهنگسرای جدیدی که کشف کرده، اجاره‌نشین‌های مهرجویی و آخر هفته گدار را ببیند! آدم بی‌خودی هستم، بی‌خود شده‌ام! چرا نمی‌توانم این لیسانس لعنتی را تمام کنم و بعد هر غلطی که خواستم بکنم؟ چرا نمی‌شود؟

Tuesday… I hate Tuesdays! *

۱۷ تیر , ۱۳۸۹

می­آیم خانه. انگار نه انگار قبل از اینکه از خانه بزنم بیرون حالم حسابی خراب بود. کولر را با حداکثر سرعت روشن می­کنم. می­روم داخل حمام و دست­هایم را با صابون می­شورم، بعد بی­هوا سرم را زیر آب سرد می­گیرم و صدایی شبیه «اوووووف…» (نام­آوای تحسین که در افراد و مکان­های مختلف فرق می­کند) از خودم در می­آورم. همانطور بدون اینکه سرم را خشک کنم از حمام میزنم بیرون و از آنجایی که می­دانم در این گرمای کذایی هم می­شود سرما خورد، کولر را خاموش می­کنم. موهایم به غایت بلند شده­اند. همینطور بدون اینکه دست بهشان بزنم فقط دست­هایم را خشک می­کنم تا بتوانم چلچراغ را که تازه امروز، چهارشنبه، خریده­ام را بخوانم. می­روم یک لیوان تمیز پیدا کنم تا نوشابه­ای که از ظهر گذاشته­ام در جایخی را همراه با ژست روشنفکرانه مجله خواندن، نوش جان کنم. لیوان تمیزی پیدا می­کنم و آن را محض احتیاط می­شورم. آخر می­دانید، با اینکه تمام سوراخ سمبه­های خانه را پوشانده­ام، باز نمی­دانم این سوسک­های لعنتی از کجا پیدایشان می­شود؟! می­آیم می­نشینم روی صندلی راحتی، پای راستم را می­اندازم روی پای چپم و برای خودم بلند بلند رادیوچل را می­خوانم و سعی می­کنم لحنم شبیه گوینده­های رادیو باشد. کمی تاسف می­خورم، کمی می­خندم و هرازگاهی کمی هم صدایم را آرامتر می­کنم تا حضر یا حضرات همسایه فکر نکنند دیوانه شده­ام. البته آنها را دو سه بار بیشتر ندیده­ام. به نظرم کارگری، چیزی هستند. فکر می­کنم سه چهار نفری هستند و حالا خودشان حاضر نیستند ولی خدایشان که حاضر است، گهگاهی از خانه­شان بوهایی هم می­آید. بگذریم حالا….

با ژست روشنفکرانه­ام به خواندن مجله ادامه می­دهم و لیوان نوشابه کنار دستم را هم هرازگاهی لمس می­کنم، در موارد معدودی هم اندکی از نوشابه را می­خورم و خنکی­اش را تا داخل معده­ام دنبال می­کنم. ژست یک آقای پنجاه و چند ساله جاافتاده را میگیرم که در یک روز زیبای پاییزی، بعد از یک پیاده­روی مطلوب در خیابان دوپرچسکی (کجا؟!!) به خانه بازگشته، چتر مشکی، کلاه و پالتوی خاکستری و دستکش­های چرمش را درآورده و درحالی که روی صندلی گهواره­ایش لم داده، دارد مجله محبوبش را ورق می­زند. درحالی که دارم با صدای بلند، آهوی قلم را برای خودم با لحن یک بچه دبستانی یا دیگر حداکثر راهنمایی می­خوانم، آقای الف زنگ می­زند که بپرسد تمرین­های آمار را حل کرده­ام یا نه. چندباری با خودم فکر می­کنم که امروز مگر چندشنبه بوده است و آیا اصلاً من امروز سر کلاس آمار بوده­ام یا اصلاً مگر من آمار را سی و چند سال پیش پاس نکرده­ام؟ که ناگهان واقعیت با شدت هرچه تمامتر به مغزم کوبیده می­شود (دقت کنید که این واقعیت توسط یک نفر سوم شخص به مغز شما کوبانده می­شود!) و متوجه می­شوم که امروز سه­شنبه است و من هم جوانی در آستانه بیست و سه سالگی و درحال کشتی گرفتن با درسی به اسم آمارواحتمال مهندسی هستم. آنهم در گرمای سگ­کش اصفهان با میانگین دمای شصت و سه درجه سانتیگراد!

بله، واقعیت این است که همین چند روز پیش ده ترمه شدم! بگذارید برای کسانی که با این واژه آشنا نیستند، کمی توضیح بدهم. درواقع (به شدت عقیده دارم که جملات من­درآوردی که می­خواهند یک نفر دیگر را خر کنند باید با «در واقع» شروع شوند!) ده ترمه شدن چیزی در مایه­های هویج پوست کنده است که به عنوان ته­دیگ از آن استفاده کنید و از عمد هم بگذارید تا به یک لایه کربن کریه و سیاه تبدیل شود با این تفاوت که ده ترمه شدن رنگ و بویی به مراتب بدتر و چندش­آورتر دارد. ده ترمه شدن یعنی واقعیت (p) واقعیت یعنی ده ترمه شدن (q) و از p آنگاه q نتیجه می­شود که واقعیت یعنی یکسال دیگر ماندن در این جهنم دره و سروکله زدن با خوک و سگ و گراز (به ترتیب، اساتید محترم: الکترونیکی، ریزپردازنده و مهندسی نرم­افزار ۲) و بگیر برو تا زرافه و فیل و کرگدن (به ترتیب: آمار، ریاضی مهندسی و اندیشه اسلامی ۲)…

می­روم خودم و مدل موهایم را در آینه نگاه می­کنم. واقعیتش را بخواهید، رسماً به قهقرای سفلی سقوط کردم

* از جملات گوهربار ویکتور نوورسکی


| ترجمه به فارسی |