دکتر جکیل بی‌حوصله و آقای هاید گرسنه

اسفند ۱۸م, ۱۳۸۸

اساساً حوصله‌ام سر رفته است. خود سر رفتن حوصله چیز جدید و عجیبی نیست اما اگر با گرسنگی همراه شود، آنوقت توانایی تبدیل شدن به یک «آقای هاید» حسابی را دارم. قبل از اینکه کاملاً به آقای هاید تبدیل شوم، از سر بیکاری صفحه اول ویکی‌پدیا را باز کردم و خواندم! قول می‌دهم تاحالا هیچکدامتان صفحه اول ویکی‌پدیا را نخوانده‌اید. البته چیز زیاد جالبی داخلش پیدا نمی‌شود. عکس یک سالن اپرا در اسپانیا و اولین زنی که از دانشگاه نمی‌دانم کجا فارغ‌التحصیل شده بود و یک سری مزخرفات دیگر. بعد دوباره از سر بیکاری داخل گوگل دنبال عکس آقای هاید گشتم که نتیجه همین عکسی است که در بالا می‌بینید. الان هم منتظرم نیمه بالای بدنم هم به آقای هاید تغییر شکل دهد.

الان دیگر کاملا به آقای هاید تبدیل شدم و به سختی درحال کنترل مغز و انگشت‌های ورم کرده‌ام هستم تا بتوانم این چند خط آخر را بنویسم. خوشبختانه آقای هاید برایش مهم نیست به عنوان نهار ژامبون مرغ می‌خورد یا چندتا دانشجوی بخت‌برگشته. می‌روم ببینم چه چیزی پیدا می‌کنم بخورم.

دگردیسی نزدیک از نوع سوم

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸

دارم دچار یک نوع دگردیسی مزمن می‏شوم و ظاهراً این دگردیسی دارد از ناحیه چپ چشمم شروع می‏شود. دیشب تا سه صبح بیدار بودم اما هفت صبح با چشم درد وحشتناکی بیدار شدم. داشتم خواب میدیدم دور دانشگاهمان را مثل پادگانهای سربازی سیم خاردار کشیده‏اند و چند نفر اسلحه به دست دم در ایستاده‏اند و ما را بازرسی بدنی می‏کنند! چشم درد هم قاطی این خواب بود. با چشم درد وارد دانشگاه شدم. برای فضاسازی بیشتر لازم است بگویم خودم را از زاویه سوم شخص می‏دیدم، مثل بازی مکس پِین. وارد دانشگاه شدم، با همان چشم درد وحشتناک نگاهی به سربازها کردم و بیدار شدم، همین. هرشب خوابی که می‏بینم معمولاً همین است. یک صحنه بی‏ربط و بیداری و تا ظهر فکر کردن به آن صحنه و فراموش کردن آن بعد از حدود دو یا سه بعدازظهر! بگذریم…

احساس می‏کنم این درد دارد مثل یک ماده لزج و چسبناک از چشم چپم به پایین سرازیر می‏شود و همه نیمه چپ بدنم را اشغال می‏کند و خب حتماً راهش را به نیمه راست بدنم هم پیدا می‏کند. الان کمی آرامتر شده‏ام. می‏روم بخوابم. کسی چه می‏داند، شاید وقتی بیدار شدم مثل «گره‏گوار سامسا» از خواب آشفته‏ای پریدم و در رختخوابم به حشره تمام عیار عجیبی مبدل شوم!

اعتبار تنفس رو به اتمام

اسفند ۱۷م, ۱۳۸۸

پولم که تمام می‏شود، لبه آبی بالای تیغ ژیلتم سفید می‏شود و این یعنی باید تیغم را عوض کنم. مسواکم همراه اعصابم از دستم در می‏رود و به چاه توالت سرازیر می‏شود. خانم محترمی به خانه‏ زنگ می‏زند و خیلی مودبانه هشدار می‏دهد که اگر تا ۷۲ ساعت دیگر پول تلفن را ندهیم، قطعمان می‏کند. صاحبخانه زنگ می‏زند که پیرو مذاکرات ۸ ماه پیش، خانه را فروخته و باید اسباب کشی کنیم. جاده اصلی زیر تعمیر می‏رود و راننده‏های خوش انصاف خط، مسیر انحرافی را گران‏تر حساب می‏کنند. زیرپوشم داخل پروانه ماشین لباسشویی گیر می‏کند و برای در آوردنش باید تکه تکه اش کنم و قاعدتاً دیگر قابل استفاده نیست. شب‏ها دیرتر می‏خوابم و این یعنی صبح دیرتر بیدار می شوم و صبحانه نمی خورم و برای نهار گرسنه میمانم و معده‏ام مثل یک بچه چلّه، شروع می‏کند به عرعر کردن و این یعنی به هر قیمتی باید یک کوفتی جور کنم بدهم به این معده بی‏صاحاب که اینقدر ونگ نزد و خب می‏دانید که در این دوره و زمانه کوفت را هم مفتی دست آدم نمی‏دهند چه برسد به یک غذای ارزان معده خفه کن.

یادم می‏آید بچه که بودم، حدود اول یا دوم راهنمایی، همراه دایی‏ام در خیابان‏های تهران قدم می‏زدیم که دایی عزیز یک عدد ماشین سانتی‏مانتال خوشگل تر و تمیز چشمش را گرفت. نمی‏دانم ماشین بورس آن موقع چه چیزی بود.  فکر کنم از این مرسدس بنزها که هنوز هم جذاب هستند دیده بود. ماشین را که دید، من و خیابان و ماشین‏های تند و تیز را رها کرد و محو تماشای ماشین شد. بعد که از خیابان به سلامت گذشتیم، چیزی شبیه: «عجب چیزی بود» از دهانش خارج شد (گفتم شبیه چون نمی‏دانم معادل این جمله آن موقع‏ها چه چیزی بود!) پرسید دوست داشتی همچون ماشینی داشتی؟ من هم در همان عنفوان کودکی جواب دادم: «فرقی نمی‏کند. من بیشتر دوست دارم درحالی که باران و رعد و برق شدیدی می‏آید داخل ماشینم که نور قرمز رنگ ملایمی درون آن روشن است بنشینم، برف پاکن را روی دور تند بگذارم و رانندگی کنم!» حالا که یاد آن موقع افتادم، نگاه چپ چپ دایی عزیز را حس کردم که به یک موجود در حال گذراندن عنفوان کودکی می‏انداخت. درحال حاضر خودم هم دارم به آن کودک همانطور نگاه می‏کنم!

آهان… داشتم می‏گفتم که وقتی پولم تمام می‏شود، سربی که در عنفوان نوجوانی، دندانپزشک محله‏مان به عنوان یک وسیله کمک جونده در دندان آسیای کرم خورده‏ام جاسازی کرده، ناگهان و طی اتفاقاتی کاملاً اتفاقی، مثل خوردن یک عدد آدامس ریلکس ناقابل، کنده می‏شود و جای خالی‏اش را به چیپس و ژامبون مرغ می‏دهد. در این شرایط همه چیز پولی و گران می‏شود. هیچ بعید نیست اگر همین الان پیغامی به موبایلم فرستاده شود با این مضمون: «اعتبار تنفس شما رو به اتمام است، اگر مایل به استفاده بیشتر از سیستم الکترونیکی تنفس هستید، یک پیامک خالی به همین شماره بفرستید. متشکریم!»

بازگشت بروس‌لی!

اسفند ۸م, ۱۳۸۸

Screenshot-1

چند ماهی هست که این عکس بالا همینطوری آن گوشه گوگل ریدر برای خودش جا خوش کرده. هر بار که گوگل ریدر را باز می‌کنم و وبلاگ می‌خوانم، نیم‌نگاهی هم به این فولدر (پوشه وطنی) می‌اندازم و یاد آن موقع‌ها می‌افتم که با هیجان (بخوانید «جَو») فید سایت‌های مختلف را می‌گرفتم و هر روز می‌خواندمشان و می‌خواستم این وبلاگ، وبلاگ مهمی شود. اما الان فقط نگاهش می‌کنم و با اینکه می‌دانم هیچ‌وقت نمی‌خوانمشان، نمی‌دانم چرا آنها را آنساب نمی‌کنم!

خب اینکه دیگر در این مکان آی‏تی نمی‏خوانید، کاملاً واضح و مبرهن است. شاید از این به بعد خاطرات بنویسم. شاید هم چرند و پرندهایی که به ذهنم می‏رسد. به هرحال سلام وبلاگ فارسی، سلام خوانندگان گرامی اژدهای آبی و زرد و خداحافظ استیو جابز، گوگل و مایکروسافت. راستی عمو بالمر من که نیستم مواظب «بینگ» عزیز باش!

اینکه نوشتم بروس‏لی به خاطر این بود که یکی می‏گفت «اژدهای آبی و زرد» آدم را یاد کونگ فو شائولین و بروس‏لی می‏اندازد! حالا که فکر می‏کنم می‏بینم بیراه هم نمیگفت. راستی «اژدهای آبی و زرد» شما را یاد چه چیز می‏اندازد؟

شبیه‌سازی حرکت الکترونها در یک خازن غیرخطی با استفاده از روش نیوتن-رَفسون

آذر ۲۲م, ۱۳۸۸

الان دقیقا حدود ۲۰ دقیقه مونده تا کلاس مدارهای الکتریکی شروع بشه! یه مدت میخواستم برم پیش استادش و صاف و صادق بگم که «آقای عزیز من با الکتریکی مشکل دارم! من نمیفهمم! البته میدونم که برای شما اصلا اهمیتی نداره ولی خب میگی من چیکار کنم؟! الان دفعه سومه که این درس رو میگیرم! اگه میخواستم پاس کنم تاحالا پاس کرده بودمولی الان که دقیقا حدود ۱۶ دقیقه مونده تا کلاس الکتریکی شروع بشه فهمیدم که نخیر! ایراد از الکتریکی و اساتید محترم و طالع نحس و دوران کودکی و باقی قضایای طبیعی و غیرطبیعی نیست!

دیروز امتحان سیستم عاملم رو هم گند زدم! قبلترش شبیه‌سازی و محاسبات رو هم گند زده بودم! پس باید برم پیش اساتیدشون و یکی‌یکی بهشون همون جمله بالا، با جایگذاری کلمه الکتریکی با سیستم عامل و شبیه‌سازی و محاسبات، رو بگم و به این فکر کنم که پایان ترم چجوری باید برم پاچه‌شون رو بزنم و ازشون به زور یکی دو نمره بگیرم تا بلکه این ترم مشروط نشم!

در دقیقا حدود ۸ دقیقه مانده به کلاس الکتریکی تصمیم میگیرم این جلسه هم نرم سر کلاس و به این فکر کنم که شاید اتفاقی یکی از دخترهای کلاس رو ببینم و ازش بپرسم جزوه مینویسه یا نه و تازه اگه بگه نه خب کاملا واضحه که این ترم هم بیفتم! حاضرم باهاش ازدواج هم بکنم اگه بتونه کاری کنه که من این ترم پاس بشم!!!

۳ دقیقه مونده! بذار تصور کنم! سه دقیقه دیگه استاد میره سر کلاس. یکراست میره پشت میزش. کیفش رو میذاره روی میز. احتمالا زیرلب یه چیزی میگه و صدای خنده ردیف اول سرحالش میکنه. شروع میکنه به درس دادن. خازن‌ها، مدارهای غیرخطی، معادلات دیفرانسیل، انتگرال منهای ۲ برابر تعداد الکترونهای یک خازن عدسی تا ۵ ضربدر حد عدد نِپِر وقتی x به سمت مثبت بینهایت منهای صفر میره. چشمهام میخواد از حدقه در بیاد. هر چند دقیقه یکبار با توزیع نرمال چشمهام قیلی‌ویلی میره و استاد همینطور داره درس میده. درس میده و درس میده و درس میده و «- آهای تو اون آخر! خوابی؟!» «- ببخشید استاد! باور کنید…» «- ادامه درس…» الان بعد از اینهمه اتفاق فقط نیم ساعت از کلاس گذشته! مجبورم یکساعت دیگه بشینم و از پلکهای بالاییم خواهش کنم که فقط برای یکساعت دور پلکهای پایینی رو خط بکشن! فقط یکساعت دیگه مونده! یکساعت کوفتی! مثل شبهایی که میشینی فیفا بازی میکنی و یکساعت عین برق و باد میگذره، اینهم زود میگذره، باور کن! فقط یکساعت… «ببینید بچه‌ها، برای آخر ترم حضور فیزیکیتون توی کلاس برای من مهمه! بیاید کلاس مثل آقای فلانی اون آخر بگیرید بخوابیدصدای خنده بچه‌ها

الان پتانسیل این رو دارم که با فشار دادن سه تا دکمه ناقابل گند بزنم به هرچی نوشتم و وقت صرف کردم! من رو چه به وبلاگ‌نویسی؟! گاهی فکر میکنم اصلا قراره بعدا چه اتفاقی بیفته؟ لیسانسم رو میگیرم و میخونم برای فوق و قبول میشم و فوقم رو هم میگیرم و کار میکنم و پولدار میشم و زن و بچه و نوه و نتیجه و نبیره و ندیده و نمیدونم نوح چطوری تونست هزار سال زندگی کنه؟ از سال سیصد زندگیش به بعد خجالت نمیکشید وقتی نوه‌ی ندیده‌ی همسایه‌شون که از پونصد سال پیش هرسال باهم میرفتن سیزده‌به‌در رو میدید؟ بعد از یه مدت حس سربار بودن نابودت میکنه!

الان دقیقا حدود منهای ۲۴ دقیقه مونده به شروع کلاس الکتریکی و من تصمیم میگیرم با چای و بیسکویت ساقه‌طلایی عزیزم، استاد رو با تِونن و نورتن و درگیریشون با لاگرانژ و دکتر حسابی تنها بذارم!

اواخر دی میبینمتون استاد عزیز

زیباترین صفحه وب تاریخ بشریت معرفی شد!

آبان ۲۰م, ۱۳۸۸

حالا هی برید سایت فلش بسازید! هی برید CSS3 و HTML5 بنویسید! هی برید خفن‌ترین متدهای طراحی وب دنیا رو توی سایتتون استفاده کنید. ملت اینجوری هم طراحی میکنن!

Google Webpage

تبلیغات گوگل، هرجا که فکر کنید!

آبان ۱۹م, ۱۳۸۸

چیزی که باعث میشه گوگل یک شرکت هیجان انگیز باشه اینه که یه عده آدم جمع شدند دور هم که فقط ایده میدن! البته همه ما این ایده‌ها به ذهنمون میرسه، چیز دور از ذهنی نیست! اما فرق ما اینه که به ایده‌هامون میخندیم و اونها از توش چیزهای به‌دردبخورش رو میکشند بیرون!

گوگل شرکت AdMob که یک شرکت تبلیغات روی تلفن‌های همراه است رو میخواد به قیمت ۷۵۰ میلیون دلار بخره! این شرکت که قبلاً تو کار آیفون بوده، حالا میتونه روی سیستم‌عامل گوگل، اندروید هم کار کنه و تبلیغاتش رو روی گوشی‌های موبایلی که از این سیستم‌عامل استفاده میکنند، بسته به نوع فعالیت کاربر در اینترنت و یک سری فاکتور دیگه بفرسته.

به هر حال اگه دیدید گوگل یه تیشرت زد که میپوشید و بسته به جاهایی که میرید و حرفهایی که میزنید یا میشنوید، روی اون تیلیغات فرستاد، اصلا تعجب نکنید! کم کم تبلیغات گوگل همه‌جا رو میگیره و البته خوبی یا بدیش رو هنوز نمیدونم!

پ.ن: ایده تیشرت از اون ایده‌هاست که فرق بین ما و گوگلی‌ها رو مشخص میکنه!

چرا از ویندوز هفت استفاده نمیکنم؟

آبان ۱م, ۱۳۸۸

جواب ساده است: چون مایکروسافتی که ویندوز هفت رو ساخته، همون شرکتیه که ویندوز ویستا رو ساخته! همون شرکتیه که پریروز وسط کارهای من اون پشت خودش رو آپدیت کرد و بدون اینکه از من بپرسه سیستمم رو ریستارت کرد و من همینجوری مات و مبهوت فقط نگاهش میکردم! همون شرکتیه که مدام نرم افزارها داخلش کرش میکنن! حالا چجوری انتظار داره من بهش اعتماد کنم و برم ویندوز هفت نصب کنم به امید اینکه شاید این شرکت مایکروسافت به امنیت اطلاعات من اهمیت داده باشه! چرا؟ فقط یک دلیل بیارید برای اینکه من ویندوز هفت نصب کنم.

یه جمله انگلیسی هم در این رابطه هست که زحمت ترجمه اش با خودتون:

Your lover let you down before? You went back to her. She was unfaithful again. And still you went back to her. Now she comes a-callin’, telling you things will be different this time…and YOU’RE GOING TO BELIEVE HER? WHAT ARE YOU? NUTSOID?!!!

پ.ن: این نظر اپل در مورد مایکروسافته و نظر من یکم فرق میکنه. اگه بخوایم درمورد یک شرکت اینطوری قضاوت کنیم، اون شرکت محکوم به مرگه! گرچه اپل خیلی هم بیراه نمیگه!

عکس: فیسبوک، توئیتر و لست.اف‌ام روی ایکس‌باکس مایکروسافت

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

عکس‌ها از: CNet

تعداد عکس‌ها: ۷

Read the rest of this entry »

بینگ =))

مهر ۲۴م, ۱۳۸۸

خب خیلی عالی بود گوگل! اصلا یه سری کارها هست که باید از روی اسم حریفتون انجام بدین یا انجام ندین! مثلاً بینگ! آخه بینگ هم شد اسم واسه موتور جستجو؟!! اگه من صاحب گوگل بودم و یه رقیب برام درست میشد به اسم بینگ، ولو میشدم کف زمین و قاه قاه میخندیدم! ماه قبل مطلبی نوشتم در مورد افزایش ۰.۴ درصدی استفاده از بینگ و رشد ۰ درصدی گوگل. اما نمودار این ماه که اومد مطمئن شدم که نگرانیم بیمورد بوده. راستی فکر کنین یه تیم فوتبال دارین و اسم حریفتون بینگ باشه =)) یا مثلاً شاگرد اول کلاسین و یه همکلاسی پیدا میکنین به اسم بینگ!! =)) واااای خدا دلم درد گرفت =))

Screenshot-2